![]() |
![]() |
|
|
می دونستید آهنگ "تقویم تاریخ" (اون برنامه رادیویی که ساعت ۶، ۶:۳۰ صبح پخش میشد)، آهنگ Time - Pink Floyd هستش.... اینجا گوشش کنید...
|
|
+ نوشته شده در
Sun 13 Dec 2009ساعت 14 توسط الهام |
|
|
با یه دروغ هوشمند چی کار میشه کرد؟ پ ن: من تا جایی که میشد ignoreش کردم و it works پ ن: مشتاق دانستن ایده های سبز یا هر رنگ دیگرتان هستم...
|
|
+ نوشته شده در
Sun 13 Dec 2009ساعت 14 توسط الهام |
|
|
نسل جوان امروز، نسل دهه شصت است... - نسلی که با شیرهای آبکی و شیرخشک های تاریخ گذشته بزرگ شد... - نسلی که تو مدرسه اش (که خونه دومش بود) بهش میگفتن که "آدمهای خونه اولت (مامان و بابا)، تو رو میندازن تو آتیش جهنم اگه حرفاشونو گوش بکنی) - نسلی که بهش گفته شد: زنگ یعنی گناه... و تو دنیای سیاه و سرمه ای و خاکستری بزرگ شد... - نسلی که یاد گرفت یک سری چیزها هست که به نظر خودش درست میاد و میتونه یواشکی انجامشون بده و یک سری چیزهای دیگه هست که باید نشون بده که انجامشون میده... - نسلی که یاد گرفت در هر زمان و مکانی این حق بدون هیچ دلیلی وجود داره که چیزی ازش گرفته بشه... ولی در ضمن، نسل جوان امروز، نسل دهه شصت است... - نسلی که با هزاردستان و سربداران و خوشنویسان و شیخ حسن جوری بودن ها بزرگ شد... (یادتونه اول سریال سربداران، کلی آدم خودشونو شیخ جوری معرفی کردن و بعد همه رو دار زدن؟)... - نسلی که نداشتن های زیادی رو تجربه کرد و فهمید مفهوم نداشتن رو، فهمید مفهوم سیاه جنگ رو، و فهمید عذاب بی خردی رو... - نسلی که تو تمام کارتونهایی که میدید، مشقهایی که مینوشت و حرفهایی که میشنید بهش اهمیت همبستگی و ایمان به راهی که میری رو گوشزد میکردن... -نسلی که رنگ رو ندید ولی سبز شد... - نسل مهم ترین انگشت دست! |
|
+ نوشته شده در
Sun 13 Dec 2009ساعت 14 توسط الهام |
|
|
بلاگم ۳ ساله شد... میدونم که بلاگم جذاب ترین و پرمخاطب ترین سایت نیست و در طول این ۳ سال به طور متوسط اکثرا ۱۰ بازدیدکننده روزانه داشته... ...و اگه حتی نصف این آمار هم از روی سرچ گوگل اشتباهی به بلاگم رسیده باشن، بازم تک تک اون ۵ نفری که روزانه، برای خوندن چشمه، اومدن و سرزدن بهش برام ارزش دارن... پ.ن۱: غیر از جنبه بلاگی بودن چشمه، خوندن اینجا برای خودم مثل یه دریچه به خاطرات و احساسات و چرت و پرت هام میمونه... (مثل اون کشو پایینی میزتحریر یا کمد که توش یادگاری های سالهای پیش رو نگه میداشتیم و گاهی میرفتیم سراغش و ذوغ میکردیم) پ.ن۲: اسراف در نقطه گذاشتن ته جمله ها بس نبود، سر جمله هام میذارم...
|
|
+ نوشته شده در
Wed 9 Dec 2009ساعت 23 توسط الهام |
|
|
دیروز بارووووووووووووووووووووون بارید، بعد از کلی وقت... شرشرشر... |
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Dec 2009ساعت 21 توسط الهام |
|
|
چقد از تمام lableها و عددهایی که به من و همه چسبیده خسته شدم... تو زندان، آدمها با یه شماره ۶، ۷ رقمی مشخص میشن... تو این یکی زندان، آدمها با مجموعه ای از این اعداد و lableها... فرار از زندان، نشانه ترس هستش یا جسارت؟ |
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Dec 2009ساعت 21 توسط الهام |
|
|
بخشی از کتاب شازده کوچولو... ...به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیارهی او کمی از یک خانهی معمولی بزرگتر بود.این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. میدانستم گذشته از سیارههای بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیارهی دیگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده میشوند و هرگاه اخترشناسی یکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱». دلایل قاطعی دارم که ثابت میکند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک کنگرهی بینالمللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگها این جوریاند! بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپاییها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائهی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ! یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.... |
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Dec 2009ساعت 20 توسط الهام |
|
|
so green today...
|
|
+ نوشته شده در
Tue 1 Dec 2009ساعت 13 توسط الهام |
|
|
الاهی سینهای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز |
|
+ نوشته شده در
Sun 29 Nov 2009ساعت 13 توسط الهام |
|
|
بچه که بودم از تاریکی میترسیدم... یه کم بزرگتر که شدم، از چرخ گوشت... (به خاطر اون برنامه چرت "بچه ها مواظب باشید")... بعدش از آتیش... بعد از توده حشره (کرم، مورچه، زنبور...)... الان از آدمها... (نه از همشون.... ولی جدا انسان میتونه ترسناکترین موجودِ خودخواهِ بیرحمِ هوشمندِ باشه.... and there is no limit for his/her cruelness )
|
|
+ نوشته شده در
Tue 24 Nov 2009ساعت 8 توسط الهام |
|
|
به احتمال صددرصد، وقتی سفید میپوشم روش قهوه میریزم... و به احتمال صددرصد، هیچ زمان دیگه ای قهوه رو لباسم نمیریزم... |
|
+ نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت 15 توسط الهام |
|
|
گراهام بل اولین کسی نبود که تلفن رو اختراع کرد... اولین کسی بود که تلفن و کاربرد اونو (اون جور که مورد درک و پسند بود) شناسوند... |
|
+ نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت 15 توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Thu 12 Nov 2009ساعت 16 توسط الهام |
|
|
خیلی مسخره ست.... فانی فانی فانی ورد... |
|
+ نوشته شده در
Sun 8 Nov 2009ساعت 0 توسط الهام |
|
|
من میتونم بفهمم... میتونم درست بفهمم... ولی نمیتونم درست، فهمیدنم رو نشون بدم... |
|
+ نوشته شده در
Sun 8 Nov 2009ساعت 0 توسط الهام |
|
* "Hard work never killed anybody" |
|
+ نوشته شده در
Wed 28 Oct 2009ساعت 17 توسط الهام |
|
|
قرار نبوده سخت نباشه... قرار نبوده سخت نباشم... قرار نبوده سختتر نشم... |
|
+ نوشته شده در
Tue 27 Oct 2009ساعت 7 توسط الهام |
|
|
من اینقدر خوشبخت هستم که (از دید خودم) میتونم اتفاقات و آدمهای بد و خوب رو ببینم و تو زندگیم هستن... درک و بینش دیدن و فهمیدن بدی ها رو دارم... ولی در انتها، این خوبیه که بهم نزدیکتره... |
|
+ نوشته شده در
Sun 25 Oct 2009ساعت 10 توسط الهام |
|
|
قورمه سبزی... پ.ن: ادویه هاش خیلی مهمه.... |
|
+ نوشته شده در
Sun 25 Oct 2009ساعت 9 توسط الهام |
|
|
شکر... زود عصبانی نمیشوم... |
|
+ نوشته شده در
Tue 20 Oct 2009ساعت 20 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|